آتشبس موقت یعنی تداوم بلاتکلیفی

خبریافت :- تحلیلگر مسائل منطقه و دیپلمات پیشین گفت: در خصوص آتشبس موقت، نخست باید توجه داشت که ایران با توجه به استراتژی خود، یعنی ایستادگی و مقاومت و اتکا بر توانمندیهای سخت افزاریهای داخلی، شرایط را بهگونهای نمیبیند که به یک توافق موقت تن دهد.
به گزارش خبرنگار سیاست خارجی ایرنا، جنگ انتخابی دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا که به تحریک و تشویق بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر رژیم صهیونیستی انجام شد بیش از هر زمان دیگری پیچیده شده و البته نشانهها حکایت از گرفتار شدن واشنگتن و تلآویو در باتلاقی را دارد که تصور آن را نمیکردند. شرایط برای «دونالد ترامپ» رئیسجمهور آمریکا که با هدف جنگی کوتاه مدت و حتی سه روزه وارد این نبرد شد، به هیچ وجه خوب و حتی قابل توجیه به نظر نمیرسد، به ویژه آنکه شاخصهای اقتصادی در سراسر جهان و در آمریکا هم درست مانند میزان محبوبیت وی در حال سقوط هستند.
جنگی که به ایران تحمیل شده، همچنان ادامه دارد و مجموع شرایط هم حکایت از تداوم آن حداقل تا زمانی دارد که تضمینهایی برای عدم تکرار آن داده شود. این جنگ اما دو طرف یا سه طرف نداشته و اغراق نیست اگر اعلام شود همه جهان به نوعی درگیر مستقیم و غیرمستقیم آن بوده و اثرات و تبعات آن را تجربه میکنند. از این رو چنین نزاعی نیازمند نگاهی عمیقتر به دلایل آغاز و نیز چشمانداز آن است و به همین منظور با «نصرت الله تاجیک» تحلیلگر مسائل منطقه، استاندار پیشین و دیپلمات بازنشسته به گفتوگو پرداختیم.
تمرکز اصلی ایران نه بر سخنان ترامپ که بر اهداف کلان آمریکا باشد
جنگ تحمیل شده علیه ایران وارد دومین ماه خود شده است. جنگی که همچنان اهداف آغاز آن از سوی ترامپ به طور مشخص اعلام نشده و افقی هم برای پایان آن مشخص نیست. اگر بخواهیم بازگردیم به یک ماه قبل و براساس همان اظهارات متناقض و مبهم رئیسجمهور آمریکا ارزیابی کنیم؛ انگیزه ترامپ از ورود به این جنگ چه بود؟ و آیا این اهداف پس از یک ماه به تحقق نزدیک شدهاند؟
آنچه امروز از اظهارات رئیس جمهور جانی آمریکا میشنویم و شاهد آن هستیم، حاصل مؤلفههای متعددی است. بخشی از آن به شخصیت روان پریش، خود شیفته و پرگوی وی بازمیگردد؛ که در کتاب “مورد خطرناک، دونالد ترامپ” از انتشارات گویا ترجمه آقای سید صالح واحدی، ویژگیها و معضلات روانشناختی او توسط ۲۳ نفر از روانشناسان آمریکائی برشمرده و بعضا نسبت نوعی از ویژگیهای جنون به وی داده و شهادت دادهاند که چه خطراتی برای آمریکا میتواند داشته باشد و هم اکنون نیز رئیس ستاد ارتش آمریکا بعد از استعفا، احتمالا به دلیل مخالفت با حمله زمینی ترامپ به ایران هشدار داد که «یک دیوانه ارتش بزرگ آمریکا را به نابودی خواهد کشاند».
ترامپ جنایتکار، ذهنی متناقض و مغشوش و روحیهای کینهای دارد و یک سیاستمدار حرفهای تربیت شده در بستر احزاب اصلی آمریکا برای سیاست ورزی در چنین سطحی مناسب نیست. او از حوزه تجارت، مسکن، ساخت وساز و کازینوداری که از پدر به ارث برده، وارد عرصه سیاست شده است و بنابراین، بخشی از این وضعیت به ویژگیهای شخصیتی و روانی او، یعنی جنبههای روانشناختی ترامپ، مربوط میشود.
بخشی هم به کینهاش نسبت به ایران بستگی دارد. بخش دیگری به استراتژیستهای آمریکا، اندیشکدهها، پنتاگون و سازمانهایی مانند سیا و مخصوصا افرادی که در این دوره از حلقه نزدیک وی محسوب میشوند مانند کوشنر، ویتکاف و… بازمیگردد. این افراد و نهادها به تولید گزارش، تحلیل و نظرپردازی میپردازند که در نهایت مستقیم به او یا به کاخ سفید منتقل میشود. بخشی نیز به اطرافیان کاخ سفید و تیم مشاوران آن، وزارت امور خارجه، روبیو و همچنین ونس، معاون رئیسجمهور و مخصوصا اختلافات این افراد و جناح بندیهای داخلی دولت و اداره کاخ سفید و کنگره، مخصوصا مجلس نمایندگان و اعضای حزب جمهوریخواه و تندروهای آن و نئو محافظه کاران مربوط است. ضمن اینکه نه تنها ترامپ حرفهای متناقض میزند بلکه مسئولین امریکائی هم متناقض حرف میزنند. مثلا روبیو این جنگ را بهعنوان کمک به مردم و ترامپ دسترسی به نفت ایران معرفی میکند.
از سوی دیگر، کشورهای رقیب منطقهای ایران، از جمله عربستان، امارات و اسرائیل به عنوان دشمن و حتی کشورهایی مانند ترکیه و پاکستان یا حتی انگلیس به عنوان عامل سنتی تغذیه اطلاعاتی آمریکا در غیابش در ایران، نیز در این فرایند تغذیه اطلاعاتی وی و دولتش نقش دارند. این کشورها بهاصطلاح تولید محتوا میکنند، دیدگاههای خود را ارسال میکنند و مجموعهای از اطلاعات گردآوری و به مراکز تصمیمگیری منتقل میشود.
بنابراین، وقتی مشاهده میکنیم که این فرد در طول یک روز ممکن است اظهارات متفاوتی بیان کند، این امر تا حد زیادی علاوه بر علاقه و رویکردش نسبته به شبکه های اجتماعی بعنوان بازوی رسانه ای مدیریت افکار عمومی، ناشی از تعدد مراکز داده و نیز این واقعیت است که او از تربیت سیاسی حرفهای برخوردار نیست و ظرفیت لازم برای پردازش حجم بالای اطلاعات را ندارد؛ در نتیجه، هر آنچه میشنود، کودکوار بهسرعت بروز میدهد.
بخشی از این رفتار نیز در چارچوب جنگ روانی و با هدف ایجاد سردرگمی برای ایران، مسئولان، سیاستمداران و نیروهای نظامی قابل تحلیل است. با این حال، با کنار گذاشتن این اظهارات متناقض، به نظر میرسد نباید تمرکز اصلی بر سخنان ترامپ باشد، بلکه باید اهداف کلان آمریکا بهدرستی ترسیم شود و در قالب یک تصویر جامع از اهداف اصلی و فرعی ترامپ که مهمترینش دست برتر اسرائیل در منطقه و حفظ امنیتش است، تحلیل گردد.
سپس باید بررسی کرد که هر یک از اظهارات او در کجای این چارچوب قرار میگیرد؛ در صورت انطباق، میتوان آن را جدی گرفت و در غیر این صورت، آن را فاقد اعتبار تلقی کرد و به اعمال او متمرکز شد. از عکس العمل و ذوق زدگی حقیر گونه او بعد از حمله به پل بی ۱ کرج که منجر به شهادت ۱۳ نفر و مجروح شدن دهها نفر افراد غیر نظامی شد و مصداق جنایت جنگی است، به راحتی میتوان به درون هیتلرگونه وی راه یافت.
بدون شناخت دقیق وی امکان تنظیم تعامل با او و ایمن بودن از شاخ گاو نیست! زیرا سیاست از امور جزمی و سیاستمدار راننده قطار نیست که فقط روی ریل حرکت کند. بلکه از امور اقتضائی است و تصمیم به شرایط زمان و مکان بستگی دارد، و سیاستمدار دوچرخه سواری است که قدرت مانور با استفاده از اهرمهای بازدارندگی دارد که مانند پدال زدن دوچرخه است و اگر انجام نشود دوچرخه سوار میافتد. اهرم بازدارندگی اگر استفاده نشود و یا موثر واقع نشود، در حقیقت اصلا قدرت بازدارندگی نیست.
از سوی دیگر و برای کنترل تبعات افکار و اقدامات او برای ایران که محل درآمدی برای آمریکا و ثروت خانوادگی وی از اعراب و دوشیدن آنها میشود، ضروری است سیاستمداران ایرانی نه از او بازی بخورند و نه بی دلیل با وی سرشاخ شوند. زیرا یکی از پیامدهای منفی فضای مجازی و شبکههای اجتماعی نیز همین است که حجم عظیمی از اطلاعات و از یک شخص با چنین ویژگیها، روحیات و اهداف بدون کنترل منتشر میشود. این امر مسئولیت نهادهای سیاسی، نظامی، اندیشکدهها، موسسات مطالعاتی و دانشگاههای کشور را سنگینتر میکند تا بتوانند این دادهها را جمعآوری، پردازش و به گزارشهای قابل استفاده تبدیل کنند تا دستگاههای اجرایی بهجای اتکا به اطلاعات خام، متناقض، سرگرم و سرگردان کننده، از تحلیلها و سناریوهای دقیق بهره ببرند.
بخشی از این تناقضات گفتاری و رفتاری ترامپ که دوبار میز مذاکره را بمباران کرد میتوان به اهداف مورد نظرش در مراحل مختلف اشاره کرد که منجر به تحمیل سه جنگ در سال ۱۴۰۳ به ایران شد. در جنگ نخست، که ۱۲ روز بطول انجامید و او مدعی نابودی برنامه هستهای شد که میزان صحت آن محل بحث فنی است. در جنگ دوم، که میتوان آن را «جنگ شهری» نامید، از اعتراضات به حق اقتصادی مردم سوءاستفاده شد و با وعدهها و اظهارات غیرمسئولانه، تلاش کرد بخشی از جامعه را تحریک و امیدوار کند و با به خیابان کشاندن آنها و ایجاد تقابل میان مردم و حاکمیت یا میان گروههای مختلف مردم، گسل ملی را تشدید و تعمیق نموده و انسجام اجتماعی را تضعیف کند.
در مرحله سوم، هدف، تضعیف و از بین بردن توانمندی موشکی ایران، موضوعی که به اعتقاد من، اهمیتی کمتر از توانمندی هستهای ندارد، هرچند کارکرد اصلی آن بیشتر در حوزه دفاعی و بازدارندگی تعریف میشود حتی به قیمت فروپاشی حکومت، بجا گذاشتن سرزمین سوخته و در صورت مقاومت و ایستادگی نظامی، تجزیه ایران بوده است. با این حال، به نظر میرسد این هدف نیز بهطور کامل محقق نشده است؛ نه مسئولان داخلی کاهش جدی توان موشکی را تایید کردهاند و نه گزارشهای منابع غربی، اعم از نهادهای تخصصی و رسانهها، چنین ادعایی را مطرح کردهاند. بنابراین، میتوان گفت دستیابی به این هدف نیز دستکم با تردید جدی مواجه است.
رابطه ایران و آمریکا دچار دوران یخ زدگی شده است
رئیسجمهور آمریکا بیش از ۱۵ روز است که از توافق و مذاکره با ایران سخن میگوید و این در حالی است که تهران دیگر چندان تمایلی به آتشبس و توقف موقت درگیری نشان ندارد. چرا تهران آتش بس موقت را نمیپذیرد و بر موضعی دائمی و تضمین شده برای پایان تاکید دارد؟
مذاکره به معنای واقعی آن، چه بهصورت مستقیم و چه غیرمستقیم، وجود ندارد؛ زیرا علاوه بر اینکه ترامپ عملاً دوبار میز مذاکره را بمباران کرده و چیزی از امید به آن و فرایند سیاسی مصالحه باقی نگذاشته است، بلکه با جنایاتی که در این یک ماه و مخصوصا کشتار غیر نظامیان اعم از زن و کودک و مسئولان سیاسی با دلایل واهی و خنده دار، از زبان سخنگوی کاخ سفید که رهبر شهید، آمریکا را سرکار گذاشته! یا سیاستمداران همراه خانوادههای بی گناه آنان که در صدد حل و فصل سیاسی این پرونده منازعه بین دو کشور بودند و مصداق کودتای تروریستی برای فروپاشی حکومت است، مرتکب شده دیوار بیاعتمادی بین دو کشور را بلندتر کرده است. رابطه ایران و آمریکا دچار دوران یخ زدگی شده و احتمالا به دلیل عمق و سطح و گستردگی جنایات آمریکا و اسرائیل در ایران، تعمیق پیدا خواهد کرد.
از منظر روانشناختی و عزت ملی که در میان ایرانیان کم اهمیت هم نیست، دلگیری ناشی از سرنگونی یک حکومت ملی توسط آمریکا بس نبود این غم کشتار جنایتکارانه زن و کودک و تنبیه دستجمعی با ترور رهبر و مسئولان سیاسی نظامی و خانواده هایشان هم به آن اضافه شد و کینه آمریکا به دل بخشی از مردم ایران نشسته است. به عبارت دیگر، او روشی را برگزیده که عملاً زمینهای برای تفاهم سیاسی باقی نمیگذارد و ایران نیز به این جمعبندی رسیده است که باید از سایر ابزارها و کارت های بازدارندگی خود از طریق نظامی استفاده کند و لذا روی خوشی هم به میانجیگران که توانائی افسار زدن به ترامپ که افسارش دست نتانیاهو افتاده، نشان نمیدهد. البته این حالت نباید نافی تلاش برای حاکمیت دیپلماسی باشد. زیرا با این اقدامات ترامپ که هم سبب اختلافات داخلی و هم اختلاف با همپیمانان و از جمله اروپا شده، اوضاع و نگاه مردم دنیا به آمریکا فرق میکند و این زمینه خوبی برای کارکرد دیپلماسی است.
یعنی اگر زمینه مذاکره نیست اما نمیشود افکار عمومی را هم رها کرد تا طرف مقابل آنرا بسازد. در حالی که ترامپ در داخل و خارج آمریکا در توجیه حمله خود به ایران با مشکل روبرو بوده است، نیاز به دیپلماسی برای خاتمه جنگ و عدم شروع حمله زمینی داریم و باید طرح باید داشته باشیم و فقط اعلام شروط ایران، کار نمیکند. کار رسانه ای و سیاسی و دیپلماتیک با هم فرق دارند. شروط برای حداکثرسازی خواستهها در درون مذاکره فینفسه بد نیست ولی باید در قالب یک طرح سیاسی مشخص باشد.
در خصوص آتشبس موقت، نخست باید توجه داشت که ایران با توجه به استراتژی خود، یعنی ایستادگی و مقاومت و اتکا بر توانمندیهای سخت افزاریهای داخلی، شرایط را بهگونهای نمیبیند که به یک توافق موقت تن دهد. از سوی دیگر، چنین وضعیتی پیامدهایی مشابه دوره پس از جنگ دوازدهروزه بهدنبال خواهد داشت؛ یعنی تداوم بلاتکلیفی در اقتصاد، سردرگمی مردم و فعالان اقتصادی. همین وضعیت نیز یکی از زمینههای شکلگیری اعتراضات یا آنچه از آن بهعنوان جنگ دوم یا جنگ شهری یاد شد، بوده است. بخش مهمی از این اعتراضات به حق مردم، ناشی از بلاتکلیفی کسبوکارها، تولیدکنندگان و فعالان اقتصادی بود؛ بهگونهای که حتی مسئولان نیز به نامطلوب بودن این شرایط اذعان داشتند.
بر این اساس، به نظر میرسد آتشبس موقت یا هرگونه توافقی که فاقد تداوم و ثبات ناشی از عامل بازدارنده قوی باشد، با توجه به شرایط داخلی کشور، میتواند هم به روحیه ملی ضربه بزند و هم به عاملی آسیبزا برای اقتصاد ایران تبدیل شود. از اینرو، موضع ایران در این زمینه تا حد زیادی قابل درک، فهم و قابل قبول است و منطقی به نظر میرسد که تمرکز بر دستیابی به یک راهحل پایدار و بلندمدت باشد که حقوق و شرایط جدید توازن ناشی از ایستادگی در مقابل ظلم و جنایت را تثبیت کند. مخصوصا با این روحیه نسبتا همگرائی که در میان بخشی از مردم تقویت شده، سیاستمداران و نخبگان باید در نقش پذیری و ایفای وظیفه ملی خود به یک نقطه بهینه بیندیشند که علیرغم این آسیبهای مادی زیر ساختی و معنوی از دست دادن جانهای بی گناه، این آسیبها با شکست غرور ملی نهادینه و تبدیل به یک گسل سیاسی اجتماعی نشود. ما باید واقعگرا باشیم و اسیر فرضیات و دهنیات خود نباشیم. البته در سوی دیگر هم نظامیها از فرصت نقد شدن دستاوردها، کارتها و اهرمهای حاصل شده از طریق دیپلماسی نباید غفلت کنند.
با این حال، با توجه به توضیحات بالا در خصوص دستیابی به یک توافق تثبیتشده، تردیدهای جدی وجود دارد. نبود یک گفتوگوی فعال میان دو کشور و برخورداری هر دو طرف از توانمندیهای اثرگذار، چه در جهت مثبت و چه منفی، احتمال رسیدن به چنین توافقی را کاهش میدهد. در این میان، به نظر میرسد مهمترین عامل تضمین، حفظ آمادگی دائمی است؛ به این معنا که از یکسو توجه و اتکا به مردم و نیازها و خواستهایشان وجود داشته باشد و از سوی دیگر، آمادگی دفاعی کشور نیز حفظ شود. البته این دیدگاه به معنای حمایت از صلح مسلح نیست اما شرایطی به کشور تحمیل شده است که ایجاب میکند از تکرار آسیبهای اخیر، اعم از خسارات انسانی، مادی و معنوی، جلوگیری شود. از اینرو، ضروری است با طراحی سازوکارهای داخلی، بهویژه از طریق تقویت انسجام ملی و همبستگی حداکثری، زمینه ایجاد نوعی تضمین فراهم شود. زیرا آنچه که دشمن را به طمع انداخت همین انسجام داخلی حداقلی بود.
در نهایت، به نظر میرسد نه سازمانهای بینالمللی و نه قدرتهای بزرگی مانند چین و روسیه، توان یا تمایل لازم برای ارائه تضمینهای موثر را ندارند؛ همانگونه که بعید است ایالات متحده نیز چنین تعهداتی را بپذیرد. بنابراین، این حوزه نیازمند کار مطالعاتی عمیقتر، بهویژه در سطح دانشگاهی و نخبگانی است که نظریه پردازی کنند و هنوز قابلیت اجرائی در سطح سیاسی ندارد. و از سوی دو طرف هم با توجه به اهداف متفاوت، پذیرش هم ندارد، هرچند مواضع وزارت امور خارجه و سیاست رسمی کشور در این زمینه قابل درک است و میتواند بیشتر خاصیت مذاکراتی برای درخواست حداکثری جهت رسیدن به منافع بهینه باشد، اما لازم است این رویکرد با واقعگرایی سیاسی بیشتر و تقویت نظریهپردازی، پختهتر و منسجمتر شود.
مردم از همراهی دریغ نکرده و با صبوری شرایط را تحمل میکنند
با توجه به مجموع شرایط حاکم بر جنگ تحمیلی علیه ایران، آیا افق یا چشماندازی برای پایان آن در کوتاه مدت قابل مشاهده است؟ سناریوهایی مانند حمله زمینی و تصرف جزیره خارک تا چه میزان قابلیت اجرایی دارد؟
به عقیده من، دو طرف هر آنچه از قدرت و توان در اختیار داشتند، در سطح عملیاتی و اجرایی به میدان آوردند. به عبارت دیگر، هر اقدامی که ترامپ و نتانیاهو توان انجام آن را داشتند، به کار گرفتند و در مقابل، ما نیز از تمامی ظرفیتها و توانمندیهای خود استفاده کردیم. خوشبختانه، با حمایت مردم و روحیه ایراندوستی آنان در داخل و بخشی هم در خارج، که نشاندهنده دلبستگی عمیق آنان به سرنوشت کشور است، در این روزها شاهد شکلگیری سطح نسبتاً مطلوبی از انسجام اجتماعی هستیم و مردم با حکومت همراهی کردند و ائتلاف آمریکائی صهیونی به این بخش از اهداف خود که مردم را علیه حکومت بشوراند، نرسید.
این در حالی است که یکی از اهداف ترامپ و نتانیاهو جنایتکار، در ادامه آنچه بهعنوان جنگ دوم یا جنگ شهری از آن یاد شد، در این مرحله نیز اعمال فشار بر مردم و تحریک آنان علیه حاکمیت بود. با این حال، واکنش مردم ایران به پدیدههای سیاسی و اجتماعی نشان داده است که از الگوی خاص و متفاوتی تبعیت میکنند؛ بهگونهای که بدون مطالعه دقیق ابعاد روانشناختی جامعه، پیشبینی رفتار آنان دشوار است.
در موارد مختلف نیز مشاهده شده که مردم واکنشهایی متفاوت و گاه غیرقابل پیشبینی از خود بروز دادهاند. با وجود برخی نارضایتیها و دلگیریها که همچنان میتوان نشانههایی از آن را بهعنوان پیامدهای جنگ دوم یا جنگ شهری مشاهده کرد، مردم در این مقطع زمانی همراهی قابل توجهی با حاکمیت نشان دادهاند. بخشی از جامعه که همواره حامی حکومت بودهاند، حمایت خود را بهطور کامل حفظ کردهاند و بخش دیگری که دارای انتقاد یا دلخوری بودهاند نیز در شرایط فعلی از همراهی دریغ نکرده و با صبوری شرایط را تحمل میکنند. این وضعیت، خود بهعنوان یکی از مؤلفههای بازدارندگی در این مقطع از سیاستها و راهبردهای کشور قابل ارزیابی است.
با این حال، اگرچه شرایط کنونی نسبت به گذشته بهبود یافته است، شخصاً تا حدی نگاه بدبینانهای دارم. به نظر میرسد حملات هوایی، هرچند ضروری، اما بهتنهایی تعیینکننده و کافی نیست. در صورتی که ایالات متحده قصد اقدام موثر داشته باشد، حتی برای تحقق اهدافی مانند خروج کنترل تنگه هرمز از دست ایران، ناگزیر از اجرای ابعادی از عملیات زمینی خواهد بود. از اینرو، برای آمادگی صد در صدی نیروهای نظامی، احتمال انجام حمله زمینی را نمیتوان بهطور کامل منتفی دانست. اما نیاز به جدیت و طرحهای بیشتری در درجه اول برای کارکرد دیپلماسی داریم تا جلوی این حمله احتمالی زمینی آمریکا و اسرائیل به ایران را سد و با دیپلماسی و یا تهدید موثر باید جلوی آن گرفته شود. تا معادلات منطقه ای و بین المللی بیش از این پیچیده نشود.
در این چارچوب، ممکن است اهدافی مانند وارد آوردن فشار اقتصادی از طریق حمله به تاسیسات حیاتی، از جمله جزیره خارگ، مدنظر قرار گیرد. با این حال، تمرکز اصلی میتواند بر مناطق دارای اهمیت راهبردی باشد؛ از جمله جزایری نظیر هرمز، قشم و بهطور مشخص سه جزیره ابوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک. همچنین این احتمال وجود دارد که چنین سناریوهایی در قالب سازوکارهای سیاسی یا توافقات پشتپرده با برخی بازیگران منطقهای، از جمله امارات، دنبال شود. بر این اساس، اینگونه سناریوها را نمیتوان بهطور کامل منتفی دانست.
ایران به این جمعبندی رسیده که باید به توان داخلی خود اتکا کند
گزارشهایی از میانجیگری کشورهایی مانند پاکستان و ترکیه و مصر میان ایران و آمریکا منتشر شده است؛ این میانجگیری با چه هدفی به ویژه از سوی پاکستان صورت میگیرد و چه اندازه میتوان به تاثیرگذاری آن امیدوار بود؟
بههرحال، تبعات این جنگ نابرابر و ناعادلانه، یعنی حملهای که از سوی دو قدرت اتمی علیه ایران صورت گرفت، پیامدهای گستردهای در سطوح منطقهای و بینالمللی بههمراه دارد؛ پیامدهایی در حوزههای اقتصادی، سیاسی و راهبردی که بهتدریج آثار آن برای مردم منطقه آشکارتر خواهد شد. در این میان، برخی کشورها با انگیزههای متفاوت وارد عرصه میانجیگری شدهاند. بخشی از این اقدامات میتواند ناشی از حسن نیت، مانند آنچه درباره پاکستان مطرح میشود، باشد؛ هرچند پاکستان نیز ممکن است بهدنبال ایفای نقش پررنگتر در معادلات منطقهای باشد. در مقابل، کشورهایی مانند ترکیه و مصر بیش از آنکه صرفاً از منظر حسن نیت وارد شوند، در پی تقویت جایگاه خود در معادلات منطقهای، مشارکت در ترتیبات سیاسی و حتی بهرهگیری از فرصتهایی مانند دریافت حمایتها و کمکهای خارجی، از جمله از سوی ایالات متحده، هستند. پاکستان نیز میتواند در همین چارچوب بهدنبال منافع اقتصادی و سیاسی باشد.
این کشورها از یکسو تلاش میکنند روابط خود را با ایالات متحده تقویت کنند و از سوی دیگر، ارتباطات خود با ایران را نیز حفظ نمایند تا بتوانند در آینده، در هر روند یا فرآیند سیاسی، با دست پر نقشآفرینی کنند و بر معادلات منطقهای تأثیرگذار باشند. با این حال، میزان اثرگذاری این تلاشها محل تردید است. برای نمونه، نشستی که در پاکستان برگزار شد و قرار بود بهصورت سهجانبه میان پاکستان، مصر و ترکیه برگزار شود، با هدف انجام اقداماتی در راستای میانجیگری شکل گرفت. با این وجود، حضور عربستان سعودی که خود از عوامل اصلی شکلگیری بسیاری از این بحرانها تلقی میشود ابهاماتی را ایجاد کرد.
علاوه بر این، گزارشهای متعددی در رسانههای غربی منتشر شده که حاکی از فشار امارات و عربستان بر ایالات متحده برای اقدام علیه ایران، با رویکردی تهاجمی است که میتواند نتیجهاش نه آنچه که آنان تمنا دارند، شود. مقولهای که هم اکنون باعث ترس آنان از مصالحه ایران و آمریکا و یا خاتمه منازعه شده، تکذیب امارات از سوی یک مقام نامشخص و علیرغم بعضی شواهد میدانی، چیزی را عوض نمیکند. ایران به عملکرد نگاه میکند و حملات امریکا و اسرائیل و استفاده از پایگاههایشان در منطقه.
از اینرو، چنین نشستهایی نهتنها از منظر ایران چندان جذاب به نظر نمیرسند، بلکه خروجی آنها نیز عمدتاً در حد بیانیه باقی مانده و تاثیر عملی قابلتوجهی نداشته است. به نظر میرسد ایران به این جمعبندی رسیده که در این مناسبات ناعادلانه موجود باید بیش از هر چیز بر توان داخلی خود تکیه کند. در عین حال، این وضعیت پرسشهای مهمی را نیز مطرح میکند؛ از جمله اینکه چگونه نوعی «تنهایی استراتژیک» کشور با «تنهایی تاکتیکی» حاکمیت پیوند خورده و منجر به شرایطی شده است که ایران ناگزیر است بهتنهایی در برابر چنین اقدامات گستردهای ایستادگی کند. این موضوع خود نیازمند بررسی و تحلیل مستقل و عمیقتری است.
در خصوص نقش سایر بازیگران، از جمله چین، نیز نشانهها حاکی از آن است که تمایل چندانی برای ورود فعال و موثر به این موضوع وجود ندارد. حتی در نشستهایی که با مشارکت پاکستان و چین برگزار شد و احتمال میرفت به مداخله یا ارائه تضمینهایی از سوی چین منجر شود، بیانیههای پایانی نشان داد که چین تمایل چندانی برای پذیرش چنین مسئولیتی ندارد. اصولا هم چین برای منافع خودش با آمریکا سرشاخ میشود اما برای منافع دیگران خیر.
در مجموع، این وضعیت را میتوان قابل درک دانست؛ به این معنا که کشورها بر اساس منافع، توانمندیها، واقعگرایی سیاسی و اهداف راهبردی خود عمل میکنند. بر این اساس، به نظر میرسد ضروری است که سیاست خارجی کشور با اتکا به توان داخلی، در عین توجه به اصول و آرمانها، با انسجام و انضباط بیشتری طراحی و اجرا شود تا بتواند در مواجهه با تحولات آینده، کارآمدتر عمل کند.
تمرکز بر مدیریت تردد در تنگه هرمز هوشمندانه است
جنگ تحمیلی آغاز شده همانگونه که ایران پیش از این هم بارها تاکید کرده بود، منطقهای شد و تهران مجبور به حمله به پایگاههای آمریکا در کشورهای همسایه. ارزیابی شما از این اقدام تهران چیست؟ چرا ایران این پایگاهها را هدف مشروع خود میداند؟
به عقیده من و با تاکید بر اینکه تخصص نظامی ندارم بر اساس اسناد و قواعد حقوق بینالملل، هر کشوری که منشأ حمله علیه آن مشخص باشد، میتواند آن منبع را مورد هدف قرار دهد. بهعبارت دیگر، اگر حملاتی از سوی تأسیسات یا پایگاههای متعلق به ایالات متحده در هر کشوری علیه ایران صورت گرفته باشد و آن تأسیسات در عملیات نظامی نقش داشته باشند، این امر میتواند از منظر حقوق بینالملل، توجیهی برای هدف قرار دادن همان منابع تلقی شود. البته نکات دیگری در این زمینه در حقوق بین الملل وجود دارد که این کشورها با اعطای پایگاه به آمریکا در حقیقت حاکمیت خود حداقل در آن پایگاه به آمریکا واگذاری نموده و لذا جای گله و شکایت ندارند ولی ایران هم باید یک کار حقوقی بین المللی منسجم و قوی و مخصوصا در جلساتی از شورای امنیت که به اینگونه موارد ورود میکند، انجام دهد. ضمن اینکه ایران باید فعالانه استدلال کند این کشورها باید در قراردادهای دفاعی و یا اعطای پایگاه قید کنند آمریکا حق اضرار به غیر ندارد.
در همین چارچوب، ایران نیز تأکید داشته است که هدف اقداماتش، صرفاً این پایگاهها بوده و نه خاک یا شهرهای کشورهای میزبان. به نظر میرسد این پیام تا حدی برای کشورهای منطقه قابل درک بوده است، حتی اگر بهصورت رسمی آن را نپذیرفته باشند. بر این اساس، میتوان این اقدام را در چارچوبی مشروع و قابل دفاع ارزیابی کرد. با این حال، چنین اقداماتی بدون پیامد نیست و بهویژه در حوزه سیاسی، تبعات قابلتوجهی بههمراه خواهد داشت. یعنی از منظر نظامی حمله به منافع آمریکا در منطقه قدم اول و اهرمی برای فشار مستقیم و غیر مستقیم به آمریکا برای خاتمه جنگ با ایران است، از سوی دیگر توجیه حقوقی دارد ولی از منظر سیاسی نیاز به کم کردن تبعات آن میباشد.
ایران در مقابله با تهدیدها و عملیات هوائی و جنایتهای ترامپ در ایران و به دلیل عدم دسترسی مستقیم به آمریکا ناچار است منافع این کشور در منطقه را زیر فشار قرار دهد اما استفاده طولانی مدت از این اهرم شاید مقرون به صرفه نباشد. هم کشورهای همسایه را بیشتر به اسرائیل نزدیک میکند و هم جو جهانی را علیه ایران تحریک. به همین دلیل است که در قدم دوم اقدامات بازدارنده ایران علیه آمریکا، بیشتر تمرکز بر مدیریت تردد در تنگه هرمز قرار گرفته است که شاید موثرتر هم باشد و فشار بین المللی را بر آمریکا افزایش داده و بین آمریکا و دیگران و منجمله اروپائیها با ترامپ اختلاف انداخته است.
هدف آمریکا و اسرائیل برهم زدن ساختار ذهنی و روانی ایران است
کشورهای منطقه به ویژه اعضای شورای همکاری خلیج فارس درحالی حملات ایران به پایگاههای آمریکا در این کشورها را محکوم میکنند که گویی از دلیل این رویداد اطلاعی ندارند و این محکومیت به نوعی در خلا صورت میگیرد. برای این دولتها چقدر قابل تصور بود که روزی به دلیل حضور این پایگاهها مورد هجوم قرار گیرند؟
باید گفت این موضوع در ادبیات مرتبط با این تحولات، ذیل آنچه از آن بهعنوان «جنگ سوم» یا «جنگ رمضان» یاد میشود، مطرح شده است؛ بهگونهای که حتی ترامپ نیز اذعان کرد که چنین سطحی از واکنش از سوی ایران برای او غیرقابل پیشبینی بوده است. با این حال، اقدامات جنایتکارانه که از سوی این ترامپ و نتانیاهو صورت گرفت، از جمله حمله به مناطق غیرنظامی و حتی خانواده مسئولین سیاسی و نظامی، از منظر حقوقی و انسانی قابلدفاع نیست. بهطور معمول، در جنگها حمله به اهداف غیرنظامی در مراحل ابتدایی رخ نمیدهد و طرفین زمانی به چنین اقداماتی روی میآورند که در میدان نبرد با محدودیت مواجه شده و در پی افزایش فشار بر طرف مقابل باشند اما در این مورد، از همان ابتدا حمله به اهداف غیرنظامی از جمله آموزشی و پزشکی در دستور کار قرار گرفت. به نظر میرسد هدف از این رویکرد، برهم زدن ساختار ذهنی و روانی جامعه ایران، اعم از مردم و مسئولان، و ایجاد فضای رعب و وحشت بوده است.
این رویکرد را میتوان در چارچوب سیاستی دانست که پیشتر نیز در اقدامات مشت آهنین نتانیاهو علیه فلسطینیها طی دهههای گذشته مشاهده شده و مبتنی بر ایجاد رعب و هراس برای تحقق اهداف سیاسی و نظامی است. اسراییل در طول تاریخ تاسیس خود نشان داده به دلیل عدم احساس امنیت دائمی ناشی از اشغال سرزمین فلسطین به هیچ قاعده ای پایبند نیست و کار از آنجا شروع شد که با ترور نظامیان ایران در سوریه و بلند شدن دست آمریکا و اسرائیل بر ایران حتی اگر آتش بس هم شود، همانند لبنان و غزه، اسرائیل به ترورها و اقدامات تخریبی با توجه به اشراف اطلاعاتی و تواناییها و امکاناتی که دارد در ایران ادامه خواهد داد.
بنابراین تا وقتی که مانعی جدی چه از طریق دیپلماتیک و مصالحه و چه امنیتی و نظامی در برابر اسراییل قرار نداشته باشد تهدیدات تروریستی اسراییل در ایران باقی خواهد ماند. مخصوصا اگر ایران تصمیم بگیرد این نظم نوین منطقهای و به طور مشخص کنترل و مدیریت تردد در تنگه را بر اساس حقوق ذاتی خود اعمال کند.
در این راستا، حمله به اهدافی نظیر مراکز آموزشی، درمانی، مناطق مسکونی، کارخانهها و حتی واحدهای تولیدی دارویی؛ در حالی که این مراکز هیچ ارتباطی با صنایع موشکی یا هستهای ندارند. نمونههایی مانند جنایت مدرسه دخترانه شجره طیبه میناب، که حتی روبیو در اولین ساعات این جنایت اعلام کرد اگر این کار ما باشد، فاجعه است و با وجود واکنشهای مردمی، با سکوت نسبی و نه در میزان این جنایت که از جنایت جنگی عبور و به جنایت علیه بشریت تبدیل شد، با عکس العمل قابلتوجهی از سوی سازمانهای بینالمللی مواجه نگردید، این لکه ننگ دیگری بر دامن ترامپ آمریکا و از مصادیق تنبیه دسته جمعی در این زمینه بهشمار میرود و میتوان آن را در چارچوب نقض جدی موازین حقوق بشردوستانه و حتی مصادیق جنایت علیه بشریت ارزیابی کرد.
در مقابل، اقداماتی نظیر هدف قرار دادن نیروی انسانی، از جمله نظامیان و حتی تهدید و ترور مقامات عالیرتبه سیاسی که در صدد حل و فصل این منازعه بودند، بهطور طبیعی زمینهساز واکنش متقابل ایران شد. آمریکا با ترورهای دولتی هدفمند در حقیقت دارد یک کودتای خارجی از طریق اعمال ترور انجام میدهد تا حکومت دچار فروپاشی درونی شود. و هیچ حکومتی در چنینی شرایطی دست روی دست نمیگذارد.
در واقع، ایران نیز از ابتدا اعلام کرده بود که در هر مرحله، پاسخ متقابل و متناسب ارائه خواهد داد. بر این اساس، در مواردی که زیرساختهای صنعتی هدف قرار گرفت، ایران نیز اقدام مشابهی انجام داد. با این حال، به نظر میرسد ایران تاکنون تا حد زیادی علیرغم عبور ترامپ و نتانیاهو از خطوط قرمز خویشتنداری نیز نشان داده است. دلایل این رویکرد میتواند متنوع باشد که بررسی آن نیازمند بحثی مستقل است ولی شائبه بی و بد تصمیمی سیاسی هم منتفی نیست و اگر ترامپ بخواهد این اقدام احمقانه حمله زمینی را که با مخالفت نظامیهای آمریکا هم روبرو شده، انجام دهد، با رو دررویی نیروهای دو کشور وضعیت فرق خواهد کرد.
ایران یا باید در مسیر شکلدهی به یک نظم همکاریمحور منطقهای حرکت یا روابط خود با کشورهای منطقه را بازتعریف کند
امنیت و نظم منطقه در دوران پساجنگ، چه روندی طی خواهد کرد؟ آیا تهران باید نگران آینده روابط خود با دولتهای منطقه باشد یا میتوان به یک روابط آرام و حسنهمجواری امیدوار بود؟
در خصوص نظم منطقهای، به نظر میرسد ایران ناگزیر است هرچه سریعتر وضعیت خود را در قبال نظم جدید منطقهای به گونهای که آسیبی از سوی همسایگان متوجه ایران نباشد به دور از شعار و برخوردهای احساسی و هیجانی بهصورت روشن و شفاف تعیین کند. جدای از اینکه ایران باید به نوعی از رویکرد سیاست خارجی برگردد که به جای امنیت محوری، توسعه محور باشد تا در کنارش امنیت هم ایجاد شود اما در عین حال کشورهای همسایه هم در هر حالتی نباید محل آسیب به ایران باشند.
در این زمینه ایران تا حد زیادی خویشتنداری کرده اما روند تحولات و مخصوصا اقدامات آمریکا و اسرائیل و حتی عربستان و امارات که در صدد اجرای استراتژی بجا گذاشتن سرزمین سوخته حتی به قیمت تجزیه ایران هستند، ممکن است کنترل را از دست دو طرف خارج کند. ایران توانمندیهای هستهای را به هر دلیل و از جمله همان بلاتکلیفی و سردرگمی استراتژیک جهت گیری نظامی نداده اما دارای توانمندیهایی است که کم از هسته ای ندارد.
در این چارچوب، بهطور کلی دو مسیر پیشروی ایران قرار دارد. مسیر نخست، حرکت بهسوی شکلدهی به یک نظم درونمنطقهای جدید است. هرچند در گذشته تلاشهایی از سوی ایران در این زمینه صورت گرفته، اما به دلایل مختلف، از جمله عدم تمایل برخی کشورهای منطقه، موانع ناشی از مداخلات خارجی، فقدان اعتماد متقابل یا نیاز به سازوکارهای موثر اعتمادسازی، این تلاشها به نتیجه مطلوب نرسیده است. در چنین مسیری، ضروری است همکاریهای اقتصادی کلان و پروژههای مشترک منطقهای تعریف شود تا منطقه بهعنوان یک حوزه منافع مشترک تلقی گردد. این مسیر تا کنون موفق نبوده و منبعد نیز تا حدی امیدی به آن نیست. مگر آنکه کشورهای حاشیه جنوبی خلیج فارس و مخصوصا عربستان از این دوره و اتفاقاتش درس بگیرد که آن را هم بعید میدانم.
مسیر دوم، تجدیدنظر اساسی در نوع روابط با کشورهای منطقه است. به این معنا که ایران نمیتواند از یکسو بر حسن همجواری تأکید داشته باشد و از سوی دیگر شاهد آن باشد که از خاک یا ظرفیتهای برخی کشورهای همسایه، از جمله پایگاههای نظامی خارجی مستقر در آنها، برای وارد کردن آسیب به ایران استفاده شود. این مسئله از مهمترین موضوعاتی است که در دوران پساجنگ باید مورد توجه جدی قرار گیرد. در این میان، برخی تحولات برای ایران غیرمنتظره بوده است؛ برای مثال، استفاده از ظرفیت کشورهایی مانند بحرین، با وجود پیشینه تاریخی خاص روابط و اینکه استانی در ایران بوده؛ در جهت اقدامات علیه ایران، نشاندهنده ضرورت بازنگری در برخی رویکردهای پیشین است. بر این اساس، به نظر میرسد کنار گذاشتن نگاههای صرفاً احساسی و جایگزینی آن با رویکردی واقعگرایانه، یک ضرورت اساسی باشد.
در مجموع، ایران یا باید بهصورت فعال در مسیر شکلدهی به یک نظم همکاریمحور منطقهای حرکت کند یا با اتخاذ تصمیمات راهبردی، چارچوب روابط خود با کشورهای منطقه را بهطور اساسی بازتعریف نماید. این انتخاب، در کنار اصلاحات داخلی و نیازی که به استحکام جامعه با روشن کردن امید و آینده مردم داریم، نقش تعیینکنندهای در آینده جایگاه منطقهای و بینالمللی کشور خواهد داشت.





